تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد . دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند... آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند. در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته هايم را برایش بازگویم .
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط محمد
|
تنها شده ام::::::
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط محمد
نيامدي::::::
در ذهن آشفته ام مست٬
به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم راستی برایت بگویم از وقتی که رفتی چشمهایم همانند یک کودک بچه خودشان را خیس می کنند یادت هست وقتی که خیس می شدند... با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم مثل همیشه که دلتنگت می شدم تا صبح نشستم اما نیامدی....
+
نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط محمد
چشم انتظار::::::
صندوقچه خاك خورده زندگيم را گشودم
تا مفهوم عشق و زندگي كردن را دريابم اميد داشتم نوري بتابد و من آن عشق را ببينم آيا عشق زندگي ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟ اميد داشتم هنوز باشد اما وقتي ان را گشودم چيزي از عشق در آن پيدا نكردم يك مشت خاطره بود يك مشت دفتر خاطرات يك مشت خاك...! و آن چيزي كه از من مانده بود حسرت بود آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت به طوري كه حتي حس ميكردم مرا در قفس گذاشته اند و از اين خاك و از اين زندگي دور مي کنند... ! آيا چنين بود ... ؟ ... ! دفتر خاطرات را ورق زدم به اميد پيدا كردن عشق اما چيزي در آن نديدم جز نوشته هايي بر روي كاغذ انگاربه من لبخند ميزند و به من مي گفتند : ما را بخوان آنها نمي دانستند من فرصت اندكي دارم و وقت خواندن ندارم باز شروع به گشتن كردم شايد چيزي بيابم ورقها را زير رو كردم چيزي نبود هيچ نشاني از عشق نديدم ولي در ته صندوقچه يك گل سرخ بود آن گل سرخ خشكيده نشده بود و بوي معطر گل سرخ همه جا را پر كرد و آن نشاني از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم تا آن را بيابم و زندگي خاك خورده ام را با عشق بسازم بي انكه بدانم عشق در درونم است نه جاي ديگر و من چشم انتظار ، در حسرت يک نگاه تو به انتظارت نشسته ام ...
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط محمد
|
به انتظار نشسته ايم::::::
وقتي او آمد درهاي قلبم را به رويش گشودم و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود. او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند. پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد. اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش نبستيم. به اين اميد که هم رنگمان شود. اما او از جنس ما نبود. او همچون گردباد وزيد شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند. به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما... مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد. تلخي کرد و رفت. زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک که دورتر و دورتر مي شد شنيدم. او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره به انتظار نشسته ايم... اما نه با او... ...
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط محمد
|
تنهايي::::::
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...
+
نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط محمد
|
روزهای خوب باهم بودنمان گذشت::::::
روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ... روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند. روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت و اينک دلم هواي تو را کرده است... دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان ! دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است... کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم... دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم... تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي... خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند.... دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم.... برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم... برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد! دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است... چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري! چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام... برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود.... دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است.. عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم.... با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم... عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...
+
نوشته شده در شنبه 1387/03/04ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط محمد
|
خودم را باور میکنم::::::
روزهای سخت چه دیر می گذ رند و چقدر آزرده خاطرم میسازند. و ناگهان روزهای شیرین از راه می رسند و روزهای تار خیلی زود فراموش می شوند و این چرخه همچنان ادامه دارد چه آسان زندگی به بازی می گیرد ما را بدون اینکه به آن فکر کنیم ، بدون اینکه فرصت لبخند زدن به خودمان را به ما بدهد درگیرمان می کند وما هم از پی آن می خندیم و گریه می کنیم
گاهی اوقات چقدر مسخره به نظرم میرسد بازی های زندگی که اگر غافل شویم به واقع مارا به مسخره می گیرد و درخود فرو می برد ، خیلی بزرگی می خواهد ارزش زندگی خود را دانستن.
نمی خواهم در بند این وآن باشم...،بس است.می خواهم در بند خود باشم... نمی خواهم فکرم از آن دیگرانی باشد که ذره ای به من فکرنمیکنند.
فکرم را،ذهنم را و روحم را برای خودم می خواهم تا زندگیم را از نو برای خودم و آنهایی که دوستشان دارم بسازم.
خیلی بهترم،خیلی سبک ترم و خیلی رها ترم از افکار بیهوده......
اینها را هم با کمی کینه و غم نوشتم...هنوز نتوانستم...اما سعی میکنم....
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط محمد
|
رویای با تو بودن::::::
رویای با تو بودن... بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
و چه زیباست رویای با توبودن.......
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط محمد
|
سلام آخر::::::
سلام اي غروب غريبانه دل سلام اي طلوع سحرگاه رفتن سلام اي غم لحظه هاي جدايي خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن خداحافظ اي قصه عاشقانه خداحافظ اي آبي روشن عشق خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه خداحافظ اي داغ بر دل نشسته تو تنها نمي ماني اي مانده بي من تو را مي سپارم به دلهاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب تو را مي سپارم به دامان دريا اگر شب نشينم اگر شب شکسته تو را مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد به دل مي سپارم تو را تا نميرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من خداحافظ اي سايه سار هميشه اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم خداحافظ اي نوبهار هميشه
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط محمد
|
پروردگارا::::::
پروردگارا، مهربانا ...
مرا در آغوش امن خود بگیر و با من حرف بزن
مرا سرشار از آرامش خود کن
مرا در نور خود شستشو بده
بیهودگی سایه ها، نارضایتی ها، آرزوها، آزردگی ها، افکار نابجا
و هر آنچه را تصور میکنم خودم ساخته ام
و مرا از تو جدا کرده است به من نشان بده
من به آن محتاجم
تا خود را آنگونه ببینم که تو مرا میبینی
تا خود را آنطور بشناسم که تو برای همیشه مرا آنگونه شناخته ای
تا خود را آنجا پیدا کنم که تو آنجا باشی و من
در عشق تو، در آغوش تو، در خانه ی امن تو
و هر زمان کنار تو احساس امنیت کنم
آری...
مرا دگر تابی نیست، قراری نیست
دوباره دلتنگم...
حتی بیشتر از گذشته ها
ولی این بار، دگر دلی برای شکسته شدن نمانده
و غروری برای به باد دادن نیز،
مرا به سرای آرامش نپذیرفت.
دیری نپایید که مرا از آن پیله کوچک شادمانی ام بیرون راند.
دوباره در طوفان سرگردانم، دیگر پناهی نیست
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/02/16ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط محمد
|
آرزو::::::
آرزوی من اینست که دو روز طولانی درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من اینست یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من اینست هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من اینست تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من اینست در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط محمد
|
ياد تو ::::::
زير بـاران با ياد تو ميروم
بـه دنبال جاي پـاي تـو
تـو را مـي پرستـم من شـبانـه
بـراي لحـظه هـاي شادمانه
بـراي بـا تو بودن صادقـانـه
مـي آيم من بـه پيشـت عاشقانه
بـه تودل بستـم من شاعرانه
اما افسـوسازدرك زمانه
چه زيباست راز زمانه
اگرزندگي باشد يك ترانه
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط محمد
|
افسوس::::::
اشکهای رقص باران میچکند از آسمان
قطره های خون من هستند میریزند پای گلدان
+
نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط محمد
اميد رسيدن به تو::::::
خاکستان قلب ام
هنوز به امید پایمال قدم هایت می تپد ....
شکسته ام
در این شب های بی چراغ
بیا نور چشمان تارم
زان شبی که سرودی
خداحافظ برای همیشه
نشسته ام
چشم براه چشمانم همیشه
بهار و بی بهار بی تو
در زردی دستانم خزانم همیشه
دلم را
در نی لبکی سوخته دمیدند
می دمد از دلم
دود و آهی هر دم پرواز تا تو همیشه
بیا
در کوچه باغ خاطره ها
قدمی با هم بگرییم
که از کوچ پرستو ها
آه ... خدا داند
دلم مالامال اندوه است همیشه .......
+
نوشته شده در جمعه 1387/01/02ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط محمد
|